تبليغاتX
فریاد

فریاد

ای دیر به دست امده بس زود برفتی

 

اتش زدی اندر دل و چون دود برفتی

 

چون ارزوی تنگدلان دیر رسیدی

 

چون دوستی سنگدلان زود برفتی

 

زان پیش که در باغ وصال تو دل من

 

از داغ فراغ تو بیاسود برفتی

 

اهنگ به جان من دل سوخته کردی

 

چون در دل من عشق تو افزود برفتی

 

به یاران بی وفا....

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت0:34توسط ترانه | |

من دو زن هستم

 

 

یکی که میل دارد همه شادیها و همه عشق ها و همه ماجراهای موجود در زندگی را داشته باشد

 

و

 

یکی که می خواهد برده چیز هایی باشد که بر نامه ریزی و تکمیل می شوند

 

هر دو در یک جسم زندگی می کنیم و با هم مبارزه ای بی امان داریم

 

وقتی با یکدیگر بر خورد می کنیم دو انرژی خدایی هستیم دو دنیای متفاوت

 

اگر احترام یکدیگر را نداشته باشیم یکی از این دو دنیا ذنیای دیگر را ویران می سازد....

 

برخورد یک زن با خودش نوعی بازی با خطرات جدی به حساب می اید

 

نوعی رقصیدن است رقصی الهی

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت23:24توسط ترانه | |

وقتی با کسی اشنا میشویم

 

 احساس می کنیم زمین و زمان بر وفق مراد است

 

ولی اگر جدایی رخ دهد...............

 

!!!!!!!!!!!!!!

 

اگر حاصل این رویداد گریبان گیر ماشود

 

 دیگر رابطه ای وجود نخواهد داشت

 

دیگر هیچ خاطره ای با قی نخواهد ماند

 

نه پرواز پرندگان دریایی

 

"نه اوای دلپذیر موسیقی از دور دست"

 

و نه طعم لبان او........

 

چگونه ممکن است انهمه زیبایی و لطف ناگهان محو شود؟

 

عمر به تندی می گذرد

 

شتاب زمان به اندازه ای ست

 

که در چند لحظه می تواند مردم را از بهشت به دوزخ بفرستد

 

..............................

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت22:42توسط ترانه | |

 

 

گوش کن


خوب گوش کن


قلب من هم زبان دارد


که به آن می گویند:


" زبان دل " از قرار.


این زبان دل ،سخن نمی راند


واژه ی" عشق "  را از حفظ نمی کند


تا دیکته دیکته شده ،


تحویلت دهد.


تو تنها تشنه ی شنیدن یک جمله هستی


جمله ای شامل دو کلمه:


" دوستت دارم " ،


تا با این جمله ، بر اسب مرادت بتازی.


ولی من این دوستت دارم را


به راحتی به تو نخواهم گفت


جون آسان بدست نیاورده ام


تا ارزان از دستش بدهم.


تو از " رقص عشق " زیر باران های بوسه


سخن می گویی ،


ولی من رقص عشق را در جایی دیگر


با شکلی دیگر ، می جویم


می دانی چرا؟


چون روح مرا می خواهند ، نه جسمم را

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت23:29توسط ترانه | |

 

 

 Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

اتفاقهای ساده همیشه زود میگذرند.


عکسهای فرسوده خاطره های جوانی را به رخ می کشند.


کسی انسوی سرزمین اشتی موسیقی باران را زمزمه میکند...

 

اما من هنوز فرسنگها راه با بودنت فاصله دارم.


می اندیشم:شاید اگر سیبی سرخ از درخت همسایه بر گرد این کهنه زمین

 فرو افتد با کدامین رود هستی ؛به دریا میرسد؟


حرفهایم که تمام میشوند میدانم که از لحظه ای تنگ بر دروازه عشق وارد

 شدم!


همیشه فکر میکنم تا روزهای بودن و رفتن چند عقربه فاصله است که هنوز

 در انتظارم؟


من تو را در انتظارم...با چشمانی اشنا...از گذشته ای نزدیک...

تا حس غریب

 دوست داشتن...


هنوز هم سرمست فصل پنجم دیدگان توام...


من از پشت فصل زمستان می ایم


دستان بهاریت را به من بسپار تا تمام زندگیم را به سپیدی صداقت پیوند

 زنم.


وقتی اولین لبخند از لبانت می گذرد


دوباره اشکی زلال از چشمانم می جوشد


اری ...احساس دوست داشتن اسان نیست!


همین حس غریب؛ ماه را بر چارچوب پنجره تنهاییم مهمان کرد.

 
نامت را فریاد خواهم زد


ايا مرا مي شناسي؟؟

+نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت1:39توسط ترانه | |

 

 

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است

...
دلتنگي از کسي که دوستش دارم و

 عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرده

!
درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شده٬

 دوری از او حسرتي عميق به قلبم آويخته و

 پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشانده

.
دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬

براي داشتنش دارم

.
دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيده اند و

 مرا وادار کرده اند از کسي که دوستش دارم دور باشم

.
در اينسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬

 حق من نيست به اتش گناهي که عشق در آن سهمی دارد مرا بسوزانند

 

.
رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬

آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬

آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است

 که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها با درد عبور مي کنند

. . .
دوست داشتن او چنان تاوان سنگيني دارد که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ...

 و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا يم

.
همه عمر ٬

 داغ داشتن او بر دلم نشسته است و مرا می سوزاند

.
او پيله ئ زندگي مرا چنان در هم پيچيده که هرگز از آن بيرون نيايم.

 . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم ..

 آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم

.. آنقدر دل آزرده عشق او هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و

 تنهايي مي جود

 در خيالم


به او نگاه مي کنم ٬

 به او که چون نسيم بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد

.
به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند

.
به او که دستهاي نيرومندش ٬

عشقي که سالها اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند

. . . . .
به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندد و

 دنيايم را ستاره باران مي کند

.
به او که باورش کردم و

 دل به او باختم


به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و

 هرگز ٬

 هرگز ٬

هرگز به روي دنيا بازشان نکنم

.
به او که تکه اي از قلب مرا با خود برده


به او که مرزهاي سرنوشت ٬

سالها پيش دوريش را از من رقم زده است

. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است

که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و

 ميدانم که زمان ٬

 شايد زمان ٬

 داغ مرا بهبود بخشد

 ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي

 نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند

.
لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و

 دستانش ترس تنم را چيد و

 نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت1:27توسط ترانه | |

 

Click to view full size image

پس از سفر های بسیار و


عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز


بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم


بادبان برچینم


پارو وانهم


سکان رها کنم


به خلوت لنگرگاهت در آیم


و در کنارت پهلو بگیرم


آغوشت را بازیابم


 استواری امن زمین را زیر پای خویش....

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت2:19توسط ترانه | |

 

 

اگر تو نباشي

 

از اين جا مي‌روم و آسمان را هر چند شيرين و شفاف با خود نمي‌برم!


آن‌قدر دور مي‌شوم كه نسيمي از كنارم عبور نكند ،


و چشمم به چشم ستاره‌اي نيفتد!



اگر تو نباشي
.. ...


نه شعر مي گويم ،


نه با ماهي‌ها حرف مي‌زنم ،


نه شب‌ها به آغوش ستاره‌ها پناه مي‌برم!


فقط صبح تا شب خاطرات صدف‌هاي شكسته را مرور ميكنم!


تمام اين باغ‌ها ، شقايق‌ها ، سنجاب‌هاي بازيگوش ، رودهاي پر جنب و جوش

، اقيانوس‌هاي آرام و ديوارهاي بي‌بام با تو زيباست!


اگر تو نباشي .. ...


چه خواب باشم چه بيدار ..


حتم دارم روزگار تكه كاغذي‌ست افتاده در گوشه‌ي خياباني دراز!


خياباني كه پاي هيچ عاشقي به آن باز نشده است!



اگر تو نباشي .. ...


چه در كنار پنجره بايستم ،


چه در شبستاني نمور و بي نور بنشينم ،


اشتياقي براي ديدن آفتاب ندارم!


و دوري تو را ،‌ حتي به اندازه‌ي يك نفس كشيدن تاب ندارم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت1:37توسط ترانه | |

 

 

من به يك واهه مي انديشيدم كه كسي پيدا شد

و به دستان سكوتم قلمي باكره داد .

من از آن شهر سيه صورت پر مكر حزين

ـ به سرايي رفتم ـ

كه به من طعم فراموشي يك خاطره داد .

من به يك واهه مي انديشيدم كه كسي پيدا شد

و مرا قدرت جادويي يك ساحره داد !!

او به من مي آموخت : دست در دست كسي بگذارم

كه مرا چون گل تك فصل دياري ديگر !

توي رؤياي خودش حفظ كند . . .

و ز من مي آموخت : مي توان توي سكوتي دلگير ،

 دل به آرام نگاهي خوش كرد .

او مي آمد از دور . . .

و بشارت ميداد : ” نور در يك قدمي ست “ !

من برايش از غم، او برايم ز گل پيچك ايوان مي گفت .

من ز مرگ گل سرخ، او ز گلستان مي گفت . . .

او مي آمد از دور . . .

تا از اين ” در وطن خويش غريبم “ برَهم

و سرودي از نور . . .

كه به دستان خزان بار حزينم بدهم . . .

حرف هاي من و او تا به ابد مي آمد !

فرصت اما . . . كوتاه نه به اندازه ي شب هاي پر از بي كسي ام

كه به اندازه ي سر دادن يك واژه ي ” آه“

او مي آمد از دور . . .

تا كه با من ز سفر هاي خيالي گويد . . .

و ز درياهايي . . . كه پر از موج وفاداري با ساحل بود .

و تمناهايي . . . كه پر از خاطره ي خواستني باطل بود .

و ز من مي آموخت : ـ مي توان عاشق شد

ـ مي توان رؤيا ديد

ـ مي توان دل بخشيد ، به هماني كه ز ره مي آيد

تا به دستت قلمي تازه دهد !

ـ مي توان جايگزين كرد ، تب عشقي را

ـ جاي آوارگي عشق غميني كاذب .

من به او مي گفتم، او به من مي آموخت

او نگاهم مي كرد در دلم غم مي سوخت . . .

او مي آمد از دور . . .

او مي آمد كه مرا با خود از اينجا ببرد

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

+نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت3:43توسط ترانه | |

 

 

چقدر اين روزها تنهايم

انگار تمام تنهاييهاي دنيا باهم تباني كردن تا منو از پا در بيارن

دستي نيست  كسي نيست  فرياد رسي نيست

شانه اي حتي براي تكيه نيست

فرياد ميزنم اما صدايي از گلويم بيرون نمي ايد

صدايم هم با من همراه نيست

اشك ميريزم اما دريغ از قطره اي

چشمانم هم با من قهر است

اه

چقدر تنهايم....

 

+نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت15:47توسط ترانه | |