|
ای دیر به دست امده بس زود برفتی اتش زدی اندر دل و چون دود برفتی چون ارزوی تنگدلان دیر رسیدی چون دوستی سنگدلان زود برفتی زان پیش که در باغ وصال تو دل من از داغ فراغ تو بیاسود برفتی اهنگ به جان من دل سوخته کردی چون در دل من عشق تو افزود برفتی به یاران بی وفا....
من دو زن هستم یکی که میل دارد همه شادیها و همه عشق ها و همه ماجراهای موجود در زندگی را داشته باشد و یکی که می خواهد برده چیز هایی باشد که بر نامه ریزی و تکمیل می شوند هر دو در یک جسم زندگی می کنیم و با هم مبارزه ای بی امان داریم وقتی با یکدیگر بر خورد می کنیم دو انرژی خدایی هستیم دو دنیای متفاوت اگر احترام یکدیگر را نداشته باشیم یکی از این دو دنیا ذنیای دیگر را ویران می سازد.... برخورد یک زن با خودش نوعی بازی با خطرات جدی به حساب می اید نوعی رقصیدن است رقصی الهی
وقتی با کسی اشنا میشویم احساس می کنیم زمین و زمان بر وفق مراد است ولی اگر جدایی رخ دهد............... !!!!!!!!!!!!!! اگر حاصل این رویداد گریبان گیر ماشود دیگر رابطه ای وجود نخواهد داشت دیگر هیچ خاطره ای با قی نخواهد ماند نه پرواز پرندگان دریایی "نه اوای دلپذیر موسیقی از دور دست" و نه طعم لبان او........ چگونه ممکن است انهمه زیبایی و لطف ناگهان محو شود؟ عمر به تندی می گذرد شتاب زمان به اندازه ای ست که در چند لحظه می تواند مردم را از بهشت به دوزخ بفرستد ..............................
گوش کن
اتفاقهای ساده همیشه زود میگذرند. اما من هنوز فرسنگها راه با بودنت فاصله دارم. فرو افتد با کدامین رود هستی ؛به دریا میرسد؟ شدم! در انتظارم؟ تا حس غریب دوست داشتن... زنم.
تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است ... عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرده ! دوری از او حسرتي عميق به قلبم آويخته و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشانده . براي داشتنش دارم . مرا وادار کرده اند از کسي که دوستش دارم دور باشم . حق من نيست به اتش گناهي که عشق در آن سهمی دارد مرا بسوزانند . آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها با درد عبور مي کنند . . . و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا يم . داغ داشتن او بر دلم نشسته است و مرا می سوزاند . . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق او هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود در خيالم به او که چون نسيم بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد . . عشقي که سالها اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . . دنيايم را ستاره باران مي کند . دل به او باختم هرگز ٬ هرگز ٬ هرگز به روي دنيا بازشان نکنم . سالها پيش دوريش را از من رقم زده است . سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند . دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد
پس از سفر های بسیار و
اگر تو نباشي از اين جا ميروم و آسمان را هر چند شيرين و شفاف با خود نميبرم! ، اقيانوسهاي آرام و ديوارهاي بيبام با تو زيباست!
من به يك واهه مي انديشيدم كه كسي پيدا شد و به دستان سكوتم قلمي باكره داد . من از آن شهر سيه صورت پر مكر حزين ـ به سرايي رفتم ـ كه به من طعم فراموشي يك خاطره داد . من به يك واهه مي انديشيدم كه كسي پيدا شد و مرا قدرت جادويي يك ساحره داد !! او به من مي آموخت : دست در دست كسي بگذارم كه مرا چون گل تك فصل دياري ديگر ! توي رؤياي خودش حفظ كند . . . و ز من مي آموخت : مي توان توي سكوتي دلگير ، دل به آرام نگاهي خوش كرد . او مي آمد از دور . . . و بشارت ميداد : ” نور در يك قدمي ست “ ! من برايش از غم، او برايم ز گل پيچك ايوان مي گفت . من ز مرگ گل سرخ، او ز گلستان مي گفت . . . او مي آمد از دور . . . تا از اين ” در وطن خويش غريبم “ برَهم و سرودي از نور . . . كه به دستان خزان بار حزينم بدهم . . . حرف هاي من و او تا به ابد مي آمد ! فرصت اما . . . كوتاه نه به اندازه ي شب هاي پر از بي كسي ام كه به اندازه ي سر دادن يك واژه ي ” آه“ او مي آمد از دور . . . تا كه با من ز سفر هاي خيالي گويد . . . و ز درياهايي . . . كه پر از موج وفاداري با ساحل بود . و تمناهايي . . . كه پر از خاطره ي خواستني باطل بود . و ز من مي آموخت : ـ مي توان عاشق شد ـ مي توان رؤيا ديد ـ مي توان دل بخشيد ، به هماني كه ز ره مي آيد تا به دستت قلمي تازه دهد ! ـ مي توان جايگزين كرد ، تب عشقي را ـ جاي آوارگي عشق غميني كاذب . من به او مي گفتم، او به من مي آموخت او نگاهم مي كرد در دلم غم مي سوخت . . . او مي آمد از دور . . . او مي آمد كه مرا با خود از اينجا ببرد
چقدر اين روزها تنهايم انگار تمام تنهاييهاي دنيا باهم تباني كردن تا منو از پا در بيارن دستي نيست كسي نيست فرياد رسي نيست شانه اي حتي براي تكيه نيست فرياد ميزنم اما صدايي از گلويم بيرون نمي ايد صدايم هم با من همراه نيست اشك ميريزم اما دريغ از قطره اي چشمانم هم با من قهر است اه چقدر تنهايم....
|
![]()
مي نويسم بلكه هوايم رنگ دگر شود
Home
|